عاقبت این همه اشک یک باره به پایان برسد
در من خسته دل و بی کس و کار
عاقبت این روزگار سوری عجیب برپا کند
برایم میگریند و من
خوشحال از اغاز این ازادی,تنهایی
شیدا با لباسی سفید ،رقصان و خندان و تبدار
میرقصم درانجا
کوچک است
تنگ است
تاریک...
مرا ازین دنیا بس است
برچسب:
نویسنده: بهار میرزایی