482 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
فردا بعداز دانشگاه دوس دارم برم امیر شکلات یه قهوه بگیرم تا خونه پیاده بیام..تنهایی.نمیخام هیچکسو ببینم..دلم برای قدم زدن تنهایی و پرسه های تنهایی تو خیابون تنگ شده....تمام زندگیم شده کتاب خوندن.. درس خوندن...حتی دیگه به خودم نمیرسم..ذوق دخترونه ندارم..هیچکسم نیست که منو به ذوق بیاره...میخام بخزم تو...
483 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
پلک ها بسته شوند تاکه این قصه شیرین به شروعی برسد عاقبت این همه اشک یک باره به پایان برسد در من خسته دل و بی کس و کار عاقبت این روزگار سوری عجیب برپا کند برایم میگریند و من خوشحال از اغاز این ازادی,تنهایی شیدا با لباسی سفید ،رقصان و خندان و تبدار میرقصم درانجا کوچک است تنگ است تاریک... مرا ازین دنیا...
484 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
یجوری کم میذاره... محبت و خاص بودن بقیه خیلی به چشمم میاد.
485 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
احساس میکنم دیگه واسه رابطه ی دوستی نمیکشم.. ازدواج
486 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
این ادما بدتر مریض ترت میکنن..بیشتر از یه عشق...نیاز به یه دکتر دارم..
487 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
تو دلم حرفای بدی جمع شده که نمیخوام بهش بگم.. بهتره دور باشه ..شاید این حجم از تنفر و دلخوری دلشو بشکنه
488 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
اینا اخرسر همشون منو بدبخت میکنن
491 - تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 15:32
مثل یه بچه هفت سالم که صورتش خیس اشکه و دلش میخواد یکی بغلش کنه فشارش بده و کمکش کنه
149 - تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 14:23
چرا بااینکه پیشمه من بازم احساسی تنهایی شدید میکنم...
150 - تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 14:23
دیشب دعوامون شد سراینکه چراعکاسا میان دایرکتمو پیشنهاد عکاسی میدن میگه چرااا میااان دیشب بازیکی اومده بود اخه،بعدمن ساکت بودم کارامو میکردم اون خودش ح